X
تبلیغات
قلوه نوشته

قلوه نوشته

به نام مهربان ترین مهربانان

یاد سال آخری که مدرسه میرفتم افتادم ...  از یه جهت میگم خداروشکر خلاص شدم 

ولی از یه جهتم میگم مگه میشه ادم مدرسه نره ؟ 

 دلم برا بچه ها ی کلاس تنگ شده  .. حتی برای اونایی که دوسشون نداشتم ... برا اونایی که هر جا از  طرف مدرسه میرفتیم ..یه ابرو ریزی میکردنو     میگفتن شما از کدوم مدرسه این   برای اونایی که از دوستی باهاشون خسته شده بودم .. برای اونایی که دوسشون داشتم ...

برای معلم ها .. اونایی که بر اساس میزانه زبون ریختن دانش اموز نمره میدادن اونایی که نه !!! بر اساس توانه دانش اموز نمره میدادن ..... همه اینا گذشت ...!!!! فقط خوبیه که می مونه ( سخن ادیبانه از خودم  ) 

یادم میـــاد وقتی بچه بودم .. هر دفعه جــوجه کباب میخوردم یا اســـمش رو میشنیدیم ..فکر میــکردم  جوجــه مرغ های کوچولو رو میکشن بعد کباب میــکنن http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_smile.gif .. بهش میگن جوجــه کباب http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_biggrin.gif چه سـاده و صادقانس افکار کودکــی ...

 

+ تاريخ 18 Mar 2014 ساعت 1 AM نويسنده |

عیده به یاد ماندنی

يك روز به عيد مانده بود ، من و مهدي و مامان و بابا وپدربزرگ براي خريد رفته بوديم، توي بازار چيزهاي زيادي بود، مردي كوتاه قد و خپلي كنار ديوار نشسته بود و تشت ابي را روي زمين گذاشته بود وماهي مي فروخت، وقتي چشم ما به ماهي ها افتاد ، مهدي گفت: فاطمه ماهي را ببين چقدر قشنگ هستند، مهدي راست مي گفت ماهي ها خيلي قشنگ بودند ، تشت ديگري كنار تشت ماهي ها قرار داشت كه پر از لاك پشت هاي كوچولو بود كه ان ها هم خيلي قشنگ بودند ، من هم از ماهي ها و لاك پشت ها خيلي خوشم امد، گفتم :
 
مهدي بيا برويم و ان ها را نگاه كنيم . مامان و بابا و پدر بزرگ جلوي مغازه اي ايستاده بودند و معلوم بود حالا حالاها خيال رفتن ندارند ، هر دو دويدم و كنار تشت هاي پر از ماهي و لاك پشت ايستاديم، ماهي ها خيلي زيبا بودندو توي تشت اين طرف و ان طرف ميرفتند ، و لاك پشت هاهم توي تشت شنا ميكردند ، همان طور كه داشتيم نگاه ميكردم مهدي دستش را دراز كرد و زد به تشت ماهي ها و لاك پشت ها ، ماهي ها خيلي ترسيدند و يك طرف تشت جمع شدند ، ماهي فروش منو مهدي را كه ديد عصباني شد ، منو مهدي را هل داد و با عصبانيت گفت :
برويد، برويد بچه هاي بي تربيت .. از صداي ماهي فروش مهدي ترسيد وشروع به گريه كرد، من هم ديدم مهدي گريه ميكند گريه ام گرفت ، هر دو گريه ميكرديم كه بابايمان رسيد، رو به مرد ماهي فروش كرد و پرسيد :چه شده اقا ؟ ماهي فروش گفت : بچه هايتان ماهي ها و لاك پشت ها را ميترسانند ، بابا كه از اين حرف عصباني شده بود گفت : ميترسانند كه مي ترسانند شما به چه حقي سر شان داد ميزني ؟ بحث بالا گرفت ،ماهي فروش كه سرش براي دعوا درد ميكرد تا ميتوانست باباي ما را كتك زد ، باباي ماهم تا ميتوانست كتك خورد ، منو مهدي گوشه اي ايستاده بوديم و بابايمان را تشويش ميكرديم ..
 
 ان روز بابا از ماهي فروش حسابي كتك خورد و دلخور شد ولي منو مهدي خيلي خوشمان امده بود از اين كه بابايمان از منو مهدي دفاع كرد ، اخه ماهي فروش حق نداشت سر ما داد بكشد بايد به بابايمان ميگفت ، فردا ي ان روز عيد بود و اين عيد يه عيده به ياد ماندني برايمان بود، البته با بادمجاني كه ماهي فروش پاي چشم بابا كاشته بود.....
 
+ تاريخ 17 Mar 2014 ساعت 11 PM نويسنده |