لطفا با کفش وارد نشوید :))

از که بگریزی از خود ، ای محال 2
نویسنده : فِ غینِ یه نقطه میم تاریخ : دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲
نامه ای برای خودم  ..

ادامه ی نامه ی قبل :

فروزان عزیزم

سلام

هر دفعه این استاد مسنه رو می بینم یاد تو می افتم البته سنش از الان تو که داری این نامه رو میخونی خیلی بیشتره ، چشمی هفتاد سالو داره ، هر دفعه دیدمش تمام دستاورد های علمی  از بدو تولد تا امروز تو دستاشه ، تو یه دستش کیف لب تابه تو اون یکی پنج شیش تا کیسه که هر کدومش پر از کتابایی که نوشته و ترجمه کرده ، با این سنم وقتی این همه بار رو یه جا می بینم کمرم می گیره !

اوایل که می دیدمش خندم می گرفت و تو دلم می گفتم وقتی کارتون با همون اسلایدایی که تو فلش چند گرمیه راه میفته ، چرا شکنجه میکنید خودتونو ؟ بعد یه بار که دیدمش گفتم باید یه دلیل منطقی واسه کارش پیدا کنم تا دیگه یه ترم مجبور نباشم به مغزم فشار بیارم ! تنها دلیلی که به ذهنم رسید این بود که شاید همه همه دل خوشیای زندگیش فقط همون چیزاییه که حاضره سنگینیشونو تحمل کنه ولی همیشه همه جا پیشش باشه !

حالا دیگه دلم میسوزه واسش ! منکر ارزش کاراش نمیشم ! ولی مگه چند برگ کاغذ ارزشش دل بستن داره ؟ اصلن تو که الان داری این نامه رو میخونی توی سن پنجاه سالگی چیزی داری که دلت بهش خوش باشه ؟ با تمام وجودم دعا میکنم چیزایی که دلت بهشون خوشه توی وجودت باشه نه تو دستات ..مثل آرامش .. مثل خیلی چیزا ..

دیروز یه کتابی خوندم "  همیشه چیزی رو که گم شده وقتی پیداش میکنید که دنبالش نمی گردید "  الان که این نامه رو می نویسم گم شده زیاد دارم  ، میخوام آرزو کنم وقتی داری میخونیش همه رو پیدا کرده باشی ولی با قانون بالا (جمله داخل گیومه ) لازمش اینه که یه جایی بی خیال گم شده هات شده باشی ، هم دوست دارم پیداشون کرده باشی هم دوست ندارم یه لحظه دنبالشون نبوده باشی  ، ایشالا اون قانون همه جا صادق نباشه و خلافش هم اتفاق بیفته ، ولی اگه درست ترجیح میدم آرزو نکنم و بسپارمش به تقدیر ...

راستی هنوزم از رعد برق میترسی ؟ گوسفند چی ؟ یک ساعت پیش با فریورز داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یهو رعد برق زد ، انقدر وحشتناک بود فکر کردم خونه از سقف نصف شد ! نزدیک بود یه نماز میت بندازم رو دوش فامیل ! دارم فکر میکنم آدمی به ترسویی تو لابد توی اون سن دیگه باید خیلی مراقبه خیلی چیزا باشه ، هست دیگه ؟ مزاحمت نمیشم برو به بچه (ها) ت  ، برس :) 

فعلا خداحافظ ، حرف زیاد دارم .. میگم حالا

 

 رعد و برق امشب هفت هشت سال از عمرو خورد ، وگرنه تو  الان باید پنجاه و هفت هشت سالت بود .



از که بگریزی از خود ، ای محال
نویسنده : فِ غینِ یه نقطه میم تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲
نامه ای برای خودم ..

 

فروزان عزیزم

سلام

الان که داری این نامه رو میخونی باید حدودا پنجاه ساله باشی ، حدودا که نه دقیقا ،اصلن نوشتمش برای روز تولد پنجاه سالگیت ، این اولیشه ولی بازم هست ، باید قول بدی همشونو بخونی ، کامل و با حوصله ، سی سال از نوشتنش میگذره  ، نمیدونم ادبیاتشو دوست داری یا نه !  نمیدونم جمله هاش ملموسه برات یا نه ! حتی نمیدونم با شرایطی که الان توشی اصلن میتونی قبول کنی گذشتتو یا میزنی زیر همه چی ، ولی دوست دارم  همین اول کاری یه قولی بهم بدی ، این که هیچی رو انکار نکنی ، راستش یکمی برام سخت میشه نوشتن وقتی به این فکر میکنم که روت میشه این نامه ها رو تو جمع خانوادت با صدای بلند بخونی یا مجبوری ببری توی اتاق درو قفل کنی آروم یجوری بخونی که کسی صداتو نشنوه ، سخت تر میشه وقتی فکر میکنم نکنه خودت هم دوست نداشته باشی بخونیش ، ولی من قول میدم تمام تلاشمو بکنم که بتونی سرتو بگیری بالا یا حداقل مجبور نباشی بندازیش پایین ...

بین خودمون بمونه یکی از آرزوم مربوط میشه به تو ، یعنی به من و تو ، از خدا خواستم کمکم کنه شرمنده تو نشم ..

این نامه ، مقدمه ی نامه ی بعده ، حرف زیاد دارم باهات ، میگم حالا

فعلن خداحافظ

 

اگه دوباره اون استرس های بلاگرفته بیان ، احتمالن این نامه بی صاحب میمونه ، خدا بیامرزتت روحت شاد



آخـرش کـه چـی ؟
نویسنده : فِ غینِ یه نقطه میم تاریخ : شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲

 

میگن یه گدایی میره پیش یه پادشاه ، تعظیم نمیکنه ، پادشاه ناراحت میشه میگه چرا تعطیم

نکردی ؟ گدا میگه تو کی هستی که من تعظیم کنم ؟ پادشاه میگه : می بینی که پادشاهم !

گدا میگه خب بعدش چی میشی؟ پادشاه فکر میکنه میگه هیچی ، گدا میگه من همون هیچی

هستم ...

زیر نویس :

- به نابودی کشوندیم تا بدونم / همه بود و نبود من تو بودی / بدونم هرچی باشم بی تو هیچم

بدونم فرصت بودن تو بودی / همه دنیا بخواد و تو بگی نه / همه دنیا نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی / به محتاج تو محتاجی حرومه

- زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

- هنر شناسم و شبه هنر نمیخواهم

- زمان گذشت و زمان گذشت و زمان نمیگذرد

 

 جنوب من درست نشد ! اسممون رو از لیست خط زدن ! انگار ورودی های بعد سال نود و یک آدم نیستن و باید برن گم شن ، من دارم میرم گم بشم ، حالا یه نیگا به دور وبرشون مینداختن آدم پیدا میشدا



فردا زاد !!
نویسنده : فِ غینِ یه نقطه میم تاریخ : سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲

فردا نی نی مرضیه جون - یکی از اضلاع  مربع دوستی مون - داره به دنیا میاد !

قرار شده ما دو سه تا رو خاله صدا کنه :) تو این قحطی خاله و دایی و عمو و عمه ،

پنج تا خاله - ما سه تا بعلاوه دو تا خواهر مرضیه - ینی یه سوپرایز اساسی واسه زینب کوچولو ،

دیگه کاری بود که از دستمون بر میومد ، حالا دایی از کجا جور کنیم براش ؟

 با توجه به این که شوهر زینب برادر نداره - مسئولیت خطیر عمو دار کردن بچه هم میفته گردن

خودمون سه تا ، زینب جان خیالت راحت ، بی استرس بیا بیرون خاله ،

برات عمو و دایی ردیف میکنیم یکی از یکی قشنگتر !!

راستی مرضیه جان ! بدان و آگاه باش ! اگه زینب بین ما سه تا اول اسم منو یاد نگرفت ،

 بی زحمت دیگه رو دوستی من حساب نکن ، یه همچین آدم شکننده ای هستم من ..

زینب جان تولدت مبارک ! شک ندارم اولین کسی هستم که دارم اولین تولدتو تبریک میگم ، اول !

ایشالا تولدم با مامان و اون دو تا خالت جبران می کنید !

زیر نویس :

+ فامیلی زینب فردا زاد نیست ولی چون فردا زاده میشه ، الان صداش میکنم زینب فردا زاد

 + زینب جان هر وقت خواستی بیای اینجا به مامانت بگو یه ندایی بده شیرین کاریامونو سانسور

 کنم ،فکر کنم تا روزی که بتونی بخونی ، تا اخر دانشگاه پیش رفته باشم !

+ بازم از قانون خودم استفاده کردم ، ساعت از نیمه شب گذشته ولی  هنوز هوا تاریکه  و با

چشم غیر مصلح خورشید دیده نمیشه  پس از نظر من هنوز یک شنبه اس و زینب قراره فردا

دوشنبه به دنیا بیاد !!

بر چسب :

مامانت ادم محترمیه اما تو باور نکن ، اون دو تا خاله هات یکی از یکی با شخصیت تر ،

اینم باور نکن ، البته رو من یکی میتونی حساب کنی ، اینو باور کن



الاغ ها هم عاشق میشوند ..
نویسنده : فِ غینِ یه نقطه میم تاریخ : جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲
یه چند تایی کتاب خریده بودم دروغ نگم همشونو از بچه های نداشتم بیشتر دوست دارم !

توی همه ی کتابایی هم که خریدم همش یه طرف ، این کتاب " عاشقانه های یک الاغ خر "

 یه طرف دیگه ؛ اخرش هم نفهمیدم چه حس همذات پندارانه ای یهو کشوندتم سمت این کتاب ،

حدس خودم اسم اون بزرگواره تو عنوانش !

کره خر درون رام و سر به راه که باشه علی القاعده باید خوندنش لبخند بیاره واسه آدم ؛

ولی رام و سر به راه که نیست هیچ !

جفتک پرونی هم میکنه لاکردار ! پس انتظار نمیره قاعده وقانون سرش بشه ...

راوی عاشقانه ها یه الاغه که عاشق میشه وبه قول خودش مفتخر میشه به صفت خریت !

اصن عشقه منه این الاغ ! هر دردش کمر هزار تا عاقلو خم میکنه ! ولی خب این طفلکی الاغه دیگه

باید تحمل کنه ، یه جاش میگه :

اا " فکر نکنی همیشه انقدر حرف میزنم ، خیلی دلم تنگ شده که برایت این جوری

میگم ، راستش بیشتر دوست دارم نگاهت کنم تا حرف بزنم ! شب ها تا صبح از

سوراخ این طویله با یاد تو به ماه زل میزنم و الاغ های دیگر چه خور وپفی می کنند و

 من برای تو های های گریه میکنم . چه کسی گریه خری را دیده ؟ تو ... ببخشید

شما دیدید ؟ چه کسی میداند که یک خر با بوی باد مست بشه وبا نسیم شبانه بیاد

تا محله ی شما و پای پنجره ای که در پس آن خوابیده ای بایستد و فکر کند کاش

جای نور مهتاب بود که ازپنجره امده داخل و افتاده روی صورت شما، فکر کند کاش جای

 باد کولر بود که از شب تا صبح با موهای تو بازی می کند و ... ، از این همه فکر و

خیال یکباره از بیچارگی عرعرش خلایق را بیدار کند و فحش های بد بد بشنود که :

چه مرضته کصافط ، نصف شبی عرعر میکنی و خلایق را بیدار ؟ کاهت زیاد شده یا

یونجه ات اضافه ؟ حمال بد ترکیب !!

من از شما می پرسم باور چیز مهمی نیست ؟ شده کسی عشق الاغ خری را باور کند ؟

تقصیر من است که نمی توانم حرفم را بزنم و مجبورم یا عرعر کنم یا اهی بکشم که

 شما بخندید ؟ به خدا ایراد من نیست که شما باور ندارید الاغ ها هم عاشق میشوند ،

، آیا نمیشود در این زمانه که عشق ها ساعتی هستند ، کسی عشق

آن هم عشق یک آقا الاغ خر را باور کند ؟ هی ... هی .. هی .. امان .. امان " اا

 

 

- متن داخل گیومه بالا گرفته از کتاب عاشقانه های یک الاغ خر ، 

نوشته : " امیرعباس مهندس " می باشد :ا  

 

  



:: موضوعات مرتبط: خط خطی
:: برچسب‌ها: رابطه ی هنر با رعایت حقوق شهروندی, پیچاندن صف به صورت بر عکس, حس خوب خر بودن, آثار مخرب بازی های رایانه ای بر جوانان


.:: This Template By : payamblog.Com - صبا ::.






قالب وبلاگ

سلامت باش

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید